تبليغاتX
داستانهای دختر کوچولو
داستانهای دختر کوچولو
خواندنی
 
عشق مادر

لنگان لنگان به طرف پنجره ی چوبین قدیمی رفت . آن را باز کرد . سعی کرد اتفاقات روز گذ شته را فراموش کرده و با آب دادن گل هایش خود را سرگرم کند . اما نتوانست انگار آن شب  گل ها هم مثل اوغم گین بودند . به آسمان نگریست آن شب هوا ابری بود و آسمان یک ستاره هم نداشت . آسمان تاریک بود مثل دل شکسته ی او . دلش می خواست سکوت شب را بشکند و مثل یک قناری از قفس بیرون بپرد . نا خود آگاه اشک در چشمانش حلقه زد . یاد گذشته ها افتاده بود . به سمت صندوقچه ی چوبی کهنه رفت ، آن را باز کرد ، آلبوم عکس ها را بردا شت ، روی تختش نشست و آن را ورق زد ، خیلی وقت بود آلبوم را باز نکرده بود برای همین آ لبوم کمی خاک گرفته بود . با دستمالی که روی طاقچه بود آن را تمیز کرد . با دیدن عکسها نا راحتی اش بیشترشد . او با دیدن هرعکس آ رزو می کرد کاش او الآن این جا بود . پس از حرف های آن روز فرزندش ، یک دقیقه آرام وقرار نداشت . ناگهان صدای کلون در را شنید . چارقدش را به سر کرد . عصایش را گرفت و به طرف در رفت و آن را باز کرد . وقتی در را باز نمود از شادی و تعجب زبانش بند آمده بود . خودش بود ، پسر برومندش با کت و شلواری تمیز و یک دسته گل آمده بود . پسربه طرف مادر پیرش رفت ، چارقد گلدارش را بوسید و او را در آغوش گرفت و قول داد دیگرهیچ وقت او را تنها نگذارد . 

 
لینک مطلب


یوتاب و تخت ناقلا

      در شهري كوچك خانه اي كوچك وجود داشت كه خانواده اي صميمي در آن زندگي مي كردند . نام دختر كوچولوي آنها يوتاب بود . يوتاب برادري به نام بنيامين داشت .

بنيامين برادري خوب و مهربان بود ولي گاهي اوقات هم خود خواه مي شد. معمولاً در اين مواقع حرص يوتاب در مي آمد و آن دو با هم دعوا مي كردند. اما اتاق يوتاب و بنيامين از هم جدا بود و به همين دليل آن ها در حالت عادي كم تر دعوا مي كردند .

بقیه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 
لینک مطلب


گل زیبا

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

در باغ خانه ي ما                مي ماني تو پابرجا

هستي تو سبز و خرم         در ميان اين باغم

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

تو قشنگ و خوشگلي          دل من رو مي بري

من يادتم هميشه               عشقم به تو كم نمي شه

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

وقتي كه غنچه هستي       خيلي خيلي قشنگي

كوچيك و ريزه ميزه              خنده از لبات مي ريزه

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

وقتي كه باز شدي              مثل الماس شدي

خيلي قشنگتر ميشي         ناز و عزيزتر ميشي

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

باغچه ي خونه ي ما           بي تو نداره هيچ صفا

نور نداره خونه ي ما            زيبا نمي شه هيچ كجا

بدون تو جهان ما

بدون تو جهان ما

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

اي گل زيبا ، ناز و فريبا

براي من تو هستي مثل يك رويا

 

 

 
لینک مطلب


پروردگارم

تو اي پروردگارم            تو اي آفريدگارم

تو اي نور زميني           تو اي ستاره دل

             هميشه باش روشن

براي قلب خاموش        بخوان ترانه اي شاد

             كه غم گردد فراموش

خدا ، در هر لحظه        تو را در ياد دارم

مثل كبوتري ناز            شوق پرواز دارم

خداي من خدايا           تو نوري زيبائي

واسه دلهاي خسته     فقط تنها تو هستي

تو اي پروردگارم           تو اي آفريدگارم

تو آواز دلهائي             نسيم قلب هايي

بی تو بهار دل من خزاني بيش نيست

 
لینک مطلب


درختي كه سكه طلا مي داد

يكي بود ، يكي نبود . خدا بود و كسي نبود . توي اين شهر بزرگ ، خانه ي كوچك و قشنگي در گوشه ي شهر وجود داشت . در اين خانه روشنك و پدر و مادرش در كمال صلح و صفا زندگي مي كردند . آن ها خانواده اي فقير بودند و همه مردم آن ها را به خاطر فقيريشان مسخره مي كردند . در خانه ي آنها درخت گردوئي وجود داشت با آن كه پدر ش زحمت فراواني براي آن كشيده بود ولي محصول خوبي به بار نمي آورد اما روشنك آن درخت را خيلي خيلي دوست داشت . او هر روز با درخت حرف مي زد و برايش داستان هاي زيبائي را كه از مادرش شنيده بود تعريف مي كرد . تا اين كه يك روز روشنك كوچولو متوجه شد كه درخت گردوي بي خاصيت يك درخت جادوئي است و مي تواند با او حرف بزند . اولش روشنك باور نمي كرد ولي وقتي كه درخت او را صدا كرد و راز خودش را به او گفت ديگر جائي براي شك كردن وجود نداشت . البته باورش خيلي سخت بود . درخت به روشنك گفت كه مي تواند به جاي ميوه گردو سكه ي طلا بدهد . روشنك با شادي به درخت گفت : « آيا واقعاً تو يك درخت جادوئي هستي و سكه ي طلا مي دهي ؟ » درخت كه ديده بود روشنك از تعجب دارد شاخ در مي آورد به او گفت : « آرام تر، نبايد اين راز را به غير از پدر و مادرت به كسي بگوئي چون فقط شما سه نفر با هم مي توانيد سكه ها را بچينيد . متوجه شدي ؟ » قبل از اينكه صحبتهاي درخت تمام شود روشنك راه افتاد و پيش پدر و مادرش رفت تا اين خبر خوش را به آن ها بدهد .

پدر و مادر روشنك حرفهاي او را باور نكردند و گفتند : « بچه خيالباف ، مگر چنين چيزي ممكن است !؟ » آنها حرف او را باور نكردند و حتي حاضر نشدند تا پيش درخت بروند و خودشان ببينند . روشنك كه از اين بابت خيلي ناراخت شده بود ، نزد درخت رفت و با گريه گفت : « پدر و مادرم حرف هاي مرا قبول نمي كنند و فكر مي كنند كه من خيالاتي شده ام . حالا به نظر تو من بايد چه كار كنم ؟ » درخت پير به فكر فرو رفت تا چاره اي پيدا كند .

حالا كه درخت در حال فكر كردن بود، روشنك كمي آرام تر شده بود و در روياهايش به روزي فكر مي كرد كه ثروتمندترين دختر دنيا شده و هر اسباب بازي كه دلش مي خواهد مي توانست داشته باشد . در همين موقع درخت به صدا در آمد و گفت : « بهتر است فرشته ي مهربان را صدا كنيم همان فرشته اي كه راستگوئي بچه ها را براي پدر و مادرها ثابت مي كند . تنها اوست كه مي تواند به ما كمك كند . » اين شد كه هر دوي آن ها فرشته ي مهربان را صدا كردند . هنوز چند باري بيشتر صدا نزده بودند كه فرشته مهربان ظاهر شد و پرسيد : « چه شده دوستان خوبم ؟ موضوع از چه قرار است ؟ اتفاقي افتاده كه مرا صدا كرديد ؟ » روشنك ماجرا را براي فرشته توضيح داد و فرشته هم قبول كرد كه پيش پدر و مادر او برود و با آن ها صحبت كند .

فرشته مدتي بود كه رفته بود با آن ها صحبت كند و روشنك و درخت بي صبرانه منتظر نتيجه كار فرشته بودند . مدتي ديگر هم گذشت تا سرانجام فرشته با پدر و مادر روشنك از خانه بيرون آمدند . پدر روشنك گفت : « روشنك جان من و مادرت از تو معذرت مي خواهيم كه حرف هاي تو را باور نكرديم . » مادر گفت : « آخر عزيزم به نظر ما چيز خيلي عجيب و غير ممكني بود . »

حالا وقت آن بود تا همه با هم سكه هاي طلا را از درخت بچينند . چه قدر هيجان انگيز ! روشنك به درخت چشمك زد و كيسه اي برداشت . ناگهان در جلوي چشمان همه سكه هاي طلا از شاخه هاي درخت فرو ريخت و روشنك كوچولو تند و تند آنها را جمع كرد و درون كيسه ريخت . فرشته مهربان كه ديد آن ها بسيار خوشحال هستند و مشكلشان حل شده ، با خيالي راحت از آن ها خداحافظي كرد و به آسمان ها رفت و روشنك ماند و پدر و مادرش و درخت جادوئي. آن ها تا آخر عمرشان با وجود درخت مهرباني كه در حياط خانه شان بود با خوبي و خوشي زندگي كردند و به همه ي آرزوهاي كوچك و بزرگشان رسيدند . پدر و مادر روشنك هم از همان موقع تصميم گرفتند كه به حرف هاي دخترشان بيشتر توجه كنند و او را جدي بگيرند چون گاهي اوقات بچه ها هم مي توانند با حرفهايشان راهنماي پدر و مادرشان باشند .

به امير روزي كه همه ي خانواده ها در همه جاي دنيا با خوشي و سلامت زندگي كنند .

 
لینک مطلب


سلام
من غزل هستم . ده سال دارم و در کلاس پنجم دبستان درس می خوانم . دوستان خوبم دوست دارم داستانهای من را بخوانید و نظرتان را در باره آنها بنویسید .
برای همه شما آرزوی موفقیت دارم .
1/3/1388

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1387
آذر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

پیوندها
وبلاگ مامان و باباي من
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::


  RSS  
پرشین وبلاگ